تبليغاتX
زندگی,عشق,لبخند

زندگی,عشق,لبخند

پیتر

peter

 

پیتر به دنبال بقیه ی خود بود

همیشه فکر می کرد که چرا نصفه است

همیشه دوست داشت کامل شود

مردم شهر پیتر همه نصفه بودند و هیچ وقت به کامل بودن فکر نمی کردند ولی پیتر فرق داشت

برای او مثل بقیه این قضیه عادی نبود

از خیلی ها پرسید ، خیلی کتاب خواند ، خیلی جاها رفت ولی جوابی پیدا نکرد

تا اینکه یک روزمتوجه چیزی شد که می توانست جواب او باشد

پیتر متوجه دنباله ی خود شد که همیشه به دنبال خود روی زمین می کشید

بله این همان بقیه ی پیتر بود که همیشه همراهش بوده و به آن توجهی نداشته

....

پیتر خودش باید بقیه ی خود را کامل می کرد ،

هر طور که می خواست ،

هر طور که فکر می کرد بهتر است .

 

از آن زمان به بعد پیتر با بقیه فرق داشت

و این باعث شد آنها نیز به کامل شدن فکر کنند.

تینا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:56  توسط زهرا بلادر  |