تبليغاتX
زندگی,عشق,لبخند

زندگی,عشق,لبخند

چراغ قرمز

پسر بچه مشغول رد شدن از خیابان بود، چراغ قرمز و ماشین ها پشت خط سفید.

پسر بچه از لابلای ماشین ها رد می شدو با دقت به ماشین ها و آدم های داخل آنها نگاه می کرد، بی وقفه همه ی ماشین هایی را که از کنارشون می گذشت رو زیر نظر داشت، خوب مسلما ماشین های شیک و گران قیمت رو بیش تر نگاه می کرد و از کنار ماشین های قراضه و ارزان قیمت که رد می شد ، فقط گذری نگاهی می کرد.

اون فقط ماشین ها رو آدم ها رو نگاه نمی کرد .فکر هم می کرد به اون آدم ها و احساساتشون و افکارشون و زندگیشون ، آیا اون ها هم مثل ماشین هاشون با هم فرق داشتن یا مثل هم بودند؟ چراغ سبز شد ، ماشین ها حرکت کردند. پسر بچه هم دیگه از خیابون رد شده بود و به دوستاش که اونطرف منتظرش بودن پیوسته بود.

 

با اونها غرق در شادی و خوشحالی رفت و همه ی اون افکار رو به فراموشی سپرد.

 

تینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:27  توسط زهرا بلادر  |