پیتر به دنبال بقیه ی خود بود
همیشه فکر می کرد که چرا نصفه است
همیشه دوست داشت کامل شود
مردم شهر پیتر همه نصفه بودند و هیچ وقت به کامل بودن فکر نمی کردند ولی پیتر فرق داشت
برای او مثل بقیه این قضیه عادی نبود
از خیلی ها پرسید ، خیلی کتاب خواند ، خیلی جاها رفت ولی جوابی پیدا نکرد
تا اینکه یک روزمتوجه چیزی شد که می توانست جواب او باشد
پیتر متوجه دنباله ی خود شد که همیشه به دنبال خود روی زمین می کشید
بله این همان بقیه ی پیتر بود که همیشه همراهش بوده و به آن توجهی نداشته
....
پیتر خودش باید بقیه ی خود را کامل می کرد ،
هر طور که می خواست ،
هر طور که فکر می کرد بهتر است .
از آن زمان به بعد پیتر با بقیه فرق داشت
و این باعث شد آنها نیز به کامل شدن فکر کنند.
![]()
تینا